مهدیمهدی، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

مهدی مامانی

خرید عید

سلام مامانی جون ، الهی قربونت برم چندوقته خیلی بلبل زبون شدی ، کلمات جالبی به زبون میاری.دیروز رفته بودیم برات لباس عیدتا بگیریم ، هر مدل لباسی که فروشنده ها می آوردند می گفتی( نه نه سباس داری ) منظورت این بود که لباس دارم . وقتی توجیهت کردم که باید بخریم دیگه سلیقه به خرج دادی و شروع کردی به نظر دادن : این خشنگه ، خوشله ،سادس،دنگی دنگیه ، سباس دوست، سباس عاشق. همه رو به وجد آورده بودی . خوشحالم که تو رو دارم مامانی. راستی جدیداَ وقتی من و بابا کمی نوع حرف زدنمون باهم عوض می شه سریع می گی : مامان جون ، باباجون ، آرانش آرانش.........
15 اسفند 1390

بعد از مدتها

سلام مامانی گلم مهدی جان امروز بعد از مدتهای زیاد یعنی از زمان تولد ٢ سالگیت که به وبلاگت یه سری زدم فرصت کردم که بیام و باهات گپ بزنم. مامانی گلم بالاخره کتاب مامان چاپ شد و درگیر فروشش هستم البته اونجوری که دلم می خواست از کار در نیومد و ظاهرش نمی تونه عمق چیزی رو که من قصد بیان اونو داشتم بیان کنه اما به فضل خدا امیدوارم .این کار اول مامانی بور و نمی خوام با یک تجربه نا موفق از نویسندگی دست بکشم.مامان جون نمی دونی چیا توی مغز من میگذره . نمی خوام همه رو باخودم به اون دنیا ببرم .از خدا می خوام که یک ذهن باز و زندگی آرام بهم بده تا بتونم روی کاری که می خوام انجام بدم تمرکز کنم. این چندوقته حال و روز خوبی نداشتم. کاش بزرگ بودی و می تون...
8 آبان 1390

تولد 2 سالگی مهدی مامانی

ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ , ﮔﻞ ﻣﻦ  تولدت مبارک        ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ , ﮔﻞ ﻣﻦ  تولدت مبارک                                           ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ , ﮔﻞ ﻣﻦ  تولدت مبارک       ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ , ﮔﻞ ﻣﻦ  تولدت مبارک    تولدت مبارک  تولدت مبارک      قشنگ شدی , گل شدی               شدی...
27 مرداد 1390

تولد 1 سالگی مهدی مامان و بابا

این کوچولو گل پسره         الان درست یه سال داره خشگله و با نمکه               به دنیا افتخار داده موهاش بلندو طلایی        چشماش درشت و روشنه دل می بره با اون لباش     وقتی که لبخند می زنه دل می بره با اون لباش     وقتی که لبخند می زنه بابایی اسم باباشه          مامانش مامان سیمین یکی یه دونست چون نداره      خواهری نه برادری تو خونه نی نی کوچولو مهمونی تولد ...
13 مرداد 1390